چیزی ,پیرمرد ,همسایه ,پیام ,دوستش ,نیافت ,جعبه چیزی ,همان جواب ,جواب همسایه ,دانم شاید ,چیزی نیافت

سال ها پیش، دوست قدیمی پیر مردی به دیدارش آمد. آن دوست، جعبه ای به پیر مرد داد و گفت:

- در جعبه تحفه ایست برای تو که بسیار به آن احتیاج داری. فقط بعد از اینکه من ازینجا رفتم آن را باز کن.

پس از آنکه دوست پیر مرد رفت، او در جعبه را گشود اما هر چه جستجو کرد، چیزی در آن نیافت. به دوستش پیام فرستاد :

- در جعبه چیزی نیافتم!

پیام آمد :

- خوب بگرد. خواهی یافت.

پیرمرد دوباره به جعبه خیره شد اما چیزی نیافت. بناچار به خانه همسایه رفت. جعبه را به او نشان داد و پرسید: در این جعبه چیزی وجود دارد؟ همسایه نگاهی به داخل جعبه انداخت و سوالش را با این سوال پاسخ داد :

- قرار است در این جعبه چیزی باشد؟

- پیرمرد گفت :

- نمی دانم. شاید باشد.

همسایه گفت :

- من هم نمی دانم. شاید اگر خوب بگردی چیزی در آن پیدا کنی.

پیرمرد جعبه را به خانه برد و ساعت ها به آن خیره شد. اما باز هم چیزی نیافت. فردای آن روز جعبه را به شهر برد بلکه کسی چیزی در آن بیابد. اما هر کس چعبه را می دید پس از کمی تامل، همان جواب همسایه را می داد.

پیرمرد خسته و درمانده به خانه بازگشت و از سر ناراحتی پیام داد:

- در جعبه چیزی نمیابم. بیا و آن را با خود ببر.

پیام آمد:

- من هنوز بر سر حرف خود هستم. اگر خوب بگردی آنچه گفتم خواهی یافت. اما تصمیم با توست اگر نمی خواهیش فردا می آیم و آن را از تو پس می گیرم.

پیرمرد با خود گفت: طاقچه ما که خالیست. این جعبه را نگه می دارم. از کجا معلوم چیزی در آن نیابم؟ پس پیام داد:

- جعبه را نزد خود نگه می دارم. نیا

.

.

سال ها گذشت... یکی از نوادگان پیرمرد که جعبه را به ارث برده بود، از دوستش پرسید: در این جعبه چه میبینی؟ دوستش اندکی تامل کرد و سپس همان جواب همسایه اجداد دوستش را داد.

آن نواده و دوستش دیگر چیزی نگفتند و به جعبه خیره شدند.

منبع اصلی مطلب : وبلاگ "صفحه"
برچسب ها : چیزی ,پیرمرد ,همسایه ,پیام ,دوستش ,نیافت ,جعبه چیزی ,همان جواب ,جواب همسایه ,دانم شاید ,چیزی نیافت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : داستان جعبه