بازرس ,چطور ,رویای ,پرسید ,کتاب ,بنشین ,زندگی خوبی ,خوبی داشته ,ممکن استانی ,چطور ممکن ,پرسید چطور ,خوبی داشته باشند ,اهالی روستا بیاموزم

روزی بازرسی برای سرکشی، به مدرسه ای در یکی از روستاهای دور افتاده رفت. وقتی رسید، وارد کلاس شد و به سه تا از شاگردان کلاس گفت. شما در جای خود بایستید.

ایستادند. به اولی گفت :

- رویای تو چیست؟

گفت :

- رویای من اینست که تمام اهالی این روستا را با سواد کنم.

بازرس پرسید :

- چطور می خواهی این کار را انجام دهی؟

گفت :

- کتابی می نویسم و روش خواندن و نوشتن را در آن شرح می دهم.

باز رس گفت :

- چطور ممکن است کسانی که کتاب تو را نمی خوانند، از کتاب تو استفاده کنند و با سواد شوند؟ بنشین.

به شاگرد دوم گفت :

- رویای تو چیست؟

گفت :

- رویای من اینست که به تمام اهالی روستا بیاموزم که به هم مهر و محبت کنند تا زندگی خوبی داشته باشند.

بارزس پرسید :

-- چطور می خواهی این کار را انجام دهی؟

گفت :

- کتابی می نویسم و در آن شرح می دهم که محبت کردن به یکدیگر چه فوایدی دارد.

بازرس گفت :

- چطور ممکن است کسانی که کتاب تو را نمی خوانند، بفهمند که محبت کردن به یکدیگر چه فوایدی دارد؟ بنشین.

بازرس از شاگرد سوم پرسید :

- رویای تو چیست؟

گفت :

- می خواهم فنون تولید محصولات را به اهالی روستا بیاموزم تا بتوانند با کسب درآمد بالا زندگی خوبی داشته باشند.

بازرس پرسید :

- چطور می خواهی این کار را انجام دهی؟

گفت :

- کتابی می نویسم و این روش ها را در آن شرح می دهم.

بارزس گفت:

- چطور ممکن است کسانی که کتاب تو را نمی خوانند، روش های تولید محصولات را بیاموزند و با کسب درآمد بالا زندگی خوبی داشته باشند؟ بنشین.

سپس بازرس رو به بچه ها کرد و پرسید:

- کسی می داند؟

بازرس به بچه ها نگاه کرد و بچه ها به بازرس نگاه کردند. اما جوابی داده نشد. مدتی گذشت. ناگهان یکی از بچه ها دستش را بلند کرد. بازرس گفت:

- تو می دانی چطور می شود به مردمی که کتابی نمی خوانند اینها را آموخت؟

گفت:

- نه نمی دانم

بازرس گفت:

- احسنت به تو. بنشین.

منبع اصلی مطلب : وبلاگ "صفحه"
برچسب ها : بازرس ,چطور ,رویای ,پرسید ,کتاب ,بنشین ,زندگی خوبی ,خوبی داشته ,ممکن استانی ,چطور ممکن ,پرسید چطور ,خوبی داشته باشند ,اهالی روستا بیاموزم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : رویای بچه های یک روستای دور افتاده